احادیث درباره پدر و مادر
نظرات(0) | ادامه مطلب

رسول خدا(ص) فرمود: به پدرانتان نيكي كنيد تا فرزندانتان به شما نيكي كنند، از زنان مردم چشم‌پوشي كنيد تا ديگران نسبت به زنهاي شما چشم‌پوشي كنند.كنزالاعمال جلد 16  صفحه 466



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 22 دی 1394 
زمان : 2:36 PM
احادیث درباره پدر و مادر
نظرات(0) | ادامه مطلب

امام صادق(ع) فرمود: مردي خدمت پيامبر(ص) آمد و گفت: اي رسول خدا به چه كسي نيكي كنم؟ فرمود: به مادرت، عرض كرد: بعد از او به چه كسي؟ فرمود: به مادرت، گفت: سپس به چه كسي؟ فرمود: به مادرت، سؤال كرد: سپس به چه كسي؟ فرمود: به پدرت.بحارالانوارجلد 74 صفحه 49



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 22 دی 1394 
زمان : 2:35 PM
احادیث درباره پدر و مادر
نظرات(0) | ادامه مطلب

 حنان ‌ابن سُدير مي‌گويد : در حضور امام صادق(ع) بوديم كه مُيّسِر هم در ميان ما بود، از رابطه خويشاوندي سخن به ميان آمد، امام صادق(ع) فرمود: اي مُيّسِر چند بار اجل و مرگ تو فرا رسيده و هر بار خداوند آنرا بخاطر صله رحم با خويشاوندانت تأخير انداخته است، اگر مي‌خواهي خداوند عمر تو را زياد كند به پدر و مادرت نيكي كن. بحارالانوار جلد 74  صفحه 84



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 22 دی 1394 
زمان : 2:34 PM
احادیث درباره پدر و مادر
نظرات(0) | ادامه مطلب

پيامبر خدا(ص) : فرمود : كسي كه دوست دارد عمرش طولاني و روزيش زياد شود، نسبت به پدر و مادرش نيكي كند و صله‌ي رحم بجاي آورد.كنزالاعمال جلد 16  صفحه 475



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 22 دی 1394 
زمان : 2:34 PM
احادیث درباره پدر و مادر
نظرات(0) | ادامه مطلب

 پيامبرخدا(ص) فرمود: دو سال را برو به پدر و مادرت نيكي كن، يكسال راه برو و صله‌ي رحم انجام بده، (يعني اگر پدر و مادرت در فاصله‌ي دوري هستند كه دو سال بايد راه بروي تا به آنها برسي و نيكي كني ارزش دارد). بحارالانوار جلد 74  صفحه 83



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 22 دی 1394 
زمان : 2:32 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

ـ كجايي مرد خراساني؟

صدايش از پشت در  مي آمد. دستش را از لاي در آورد بيرون . يك كيسه ي پر از طلا .

ـ اين ها را بگير و برو ، نمي خواهم ببينمت .

گرفت و رفت . پرسيدند :"خطايي كرده بود؟"

گفت :"نه،اگر مرا مي ديد خجالت مي كشيد."

 

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:49 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

ياسر تعريف مي كرد، عرصه بر امام چنان تنگ شده بود كه هر جمعه ، از مسجد جامع كه بر مي گشت ، با همان غبار غرق راه ، دست ها را مي برد بالا:"خدايا ! اگر فرج و گشايشم در مرگ من است ، در مرگم تعجيل كن."

ياد علي مي افتاديم و چاه و نخلستان . آخرش هم  به خداي علي رستگار شد   .

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:49 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مأمون نشسته بود كنار امام . كنيزش هم آنجا بود.

رو كرد به امام :"پدرانت علم ما كان و ما هو كائن داشتند تا روز قيامت، تو هم وصي شان هستي. حتماً مي تواني حاجتم را برآوري"

ـ بگو.

گفت :"اين كنيزم را خيلي دوست دارم اما بارها بچه اش سقط شده ، حالا هم حامله است.علاجي كن سالم بماند."

امام گفت :"اين دفعه سالم مي ماند . پسري است شبيه مادرش فقط انگشت زائدي در دست راست و پاي چپش دارد."

چند ماه بعد ، مأمون پسر شش انگشتي را گرفته بود توي بغل ، به امام رضايي كه ديگر نبود فكر مي كرد.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:48 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

میگفت :"روزی قطعه زمینی در خراسان محل رفت و آمد ملائک می شود."

گفتند:"کجا؟"

گفت:"در طوس."

به خاک که سپردنش ، آنجا شده بود قطعه ای از بهشت.

فرشته ها می آمدند،می رفتند.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:46 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مأمون گفته بود امام را پشت سر هارون خاک کنند.

کلنگ زمین را نشکافت . اباصلت می گفت:"امام روزی خاک چهارگوشه را بویید ، گفت :این گوشه مدفن من است، اگر همه ی کلنگ های خراسان را بیاورند، سه طرف دیگر شکافته نخواهد شد."

مجبور شدند امام را جلوی هارون دفن کنند.

قبر امام قبله ی هارون شده بود.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:46 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مأمون دست برد پند دانه انگور خورد. تحکم کرد.

ـ بخور دیگر!

امام حبه ی اول را کند... .گداشت در دهان مبارک.حبه ی دوم ، حبه ی سوم... .

جگرش سوخت . خوشه افتاد پایین... .

ردا را کشید روی سر ،بلند شد.

مأمون گفت :"پسر عمو! کجا می روی؟"

ـ به جایی که تو مرا فرستادی... .



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:45 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

راهزنان به خیال اینکه تاجری ثروتمند است و جای پولهایش را نشان نمی دهد ، گرفتندش و تا توانستند شکنجه اش دادند.دهانش را پر از برف کرده بودند ساعتها. یکی شان دلش به رحم آمده بود و فراری اش داده بود. او هم فرار کرده بود از دستشان. اما دیگر نمی توانست حرف بزند. رسید خراسان. شنید امام در نیشابورند. از خستگی خوابس برد. توی خواب صدایی شنید:" برو پیش امام ، دوایت را می داند."

بعد هم امام را دید که گفتند :"زیره و سعتر و نمک را بکوب و بگذار روی زبانت ، خوب می شود."

از خواب که بیدار شد ، اهمیتی نداد. راه افتاد به سمت خانه اش در نیشابور، مردم می گفتند امام وارد رباط سعد شده، رفت پیش امام برای شکوه از مشکلش . امام گفت :"به آنچه گفته بودمت ، عمل کن ." 

گفت :"چه ؟"

گفتند:"یادت رفته ، عالم خواب . زیره ، سعتر و نمک."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:44 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

جاثلیق می گفت :"عیسی خداست."

امام رضا گفت:"ما به عیسی ایمان داریم، فقط یک عیب داشت! کاهل نماز و کم روزه بود."

جاثلیق برآشفت:"چه میگویی ؟! او حتی یک روز افطار نکرد وشبها تا صبح در نماز بود."

امام گفت :" عیسی برای چه کسی نماز می خواند و روزه می گرفت؟ مگر خدا نبود؟"

سرش را انداخت پایین ... .

گنگ شده بود انگار.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:41 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

عمران صابی از متکلمین بود.

گفت:"من کوفه و بصره و شام و الجزیره را گشتم اما هیچ کس نتوانسته واحدی را برایم ثابت کند که غیر از او نباشد و به خودش قائم باشد .

مردم به هم چسبیده بودند. لحظه به لحظه جمعیت بیشتر می شد .

امام گفت :" هر چه می خواهی بپرس ؟"

پرسید . از توحید ، از مخلوقات ، از خدا ، از علم خدا ... .

امام همه را جواب داد . عمران گفت:"اشهد أن لا اله الا الله و أن محمداً رسول الله." و به طرف قبله سجده کرد .

مجلس ریخت به هم . هیچ کس دیگر جرأت سوال کردن نداشت.جلسه ی مناظره با پیروزی کامل امام تمام شد.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:41 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

آیا می خواهی دو بیت به شعرت اضافه کنم؟ دعبل گفت: آری! یابن رسول الله!

و امام رضا (ع) چنین سرودند:

 

 

      و قبر بطــوس یالهـا من مصیبــه             ألحت بها الأحشاء بالزفرات

      إلی الحشرحتی یبعث الله قائما              یفـــرج عنا الهم و الکــربات

دعبل گفت :"قبر طوس از کیست آقا ؟"

امام گفت :"قبر من است . روزی می آید که طوس جای رفت و آمد شیعیان ما می شود. هر کس در غربت زیارتم کند روز قیامت همراه من در جایگاهم خواهد بود."

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:40 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

حرف هايش کسي را نمي آزرد.حرف کسي را قطع نمي کرد.حاجت احدي را اگر برايش مقدور بود رد نمي کرد. پاهايش را جلوي کسي دراز نمي کرد. تکيه نمي داد. با هيچ کس بد حرف نمي زد حتي با خدمه اش . آب دهانش را جلوي کسي نمي انداخت .قهقهه نمي زد ، تبسم مي کرد. مي گفت بي ادبي است در کوچه و بازار چيزي بخوريد . شب ها کم مي خوابيد . زياد روزه مي گرفت . صدقه خيلي مي داد، مخصوصا در تاريکي شب.

 

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:38 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

پيرمرد سرش را انداخته بودپايين. خجالت مي کشيدو معذرت خواهي مي کرد. امام با لبخند، دل داري اش مي داد.رفته بودحمام.امام را نشناخته بود. کمک خواسته بود . امام هم پشتش را حسابي ليف کشيده بودند.

 

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:38 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

به ديوار شهر طوس نزديک شديم . صداي شيوني بلند شد.رفتيم طرف صدا.جنازه اي افتاده بود روي زمين.چندنفرهم مي زدندتوي سر و صورت شان.امام از اسب آمدندپايين.جنازه رابغل کردند.انگار نوزادکوچکشان باشد.دستشان را گذاشتند روي سينه ي ميت. - بهشت مبارکت باشد.ديگرنترس. رفتم جلو:

"چه طور مي شناسيدش آقا. اين اولين باري ست که آمده ايدطوس."

نگاه کرد:"موسي جان!نمي داني هر صبح و شب اعمالتان را نشان ما مي دهند. همه تان را خوب مي شناسيم . عمل خوبي ببينيم شکر مي کنيم و براي گناهان تان طلب عفو مي کنيم."

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:36 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

ز مدينه تا خراسان شتربان امام بود. مردي از روستاهاي اصفهان. سني مذهب. به خراسان که رسيدند امام کرايه شان را داد.رو کرد به امام:

"پسرپيامبر!دست خطي بدهيد برا ی تبرک با خودم ببرم اصفهان ."

امام برايش نوشتند:"دوست آل محمد باش ،هر چند خطاکار باشي. دوستان و شيعيان ما را دوست بدار هر چند آنها هم خطا کار باشند."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:36 PM
داستان کوتاه از امام رضا(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

به امام جواد(ع) گفتم:"بعضی ها می گویند مامون به پدرت لقب رضا داد، وقتی به ولایت عهدی راضی شد."

گفت :"دروغ می گویند . پدرم را خداوند رضا نامید چون ، خداوند او را پسندید و اهل آسمان، رسول خدا و ائمه در زمین از او خوشنود بودند."

گفتم :" مگر بقیه پدرانتان پسندیده ی خدا و ائمه نبودند؟"

گفت :"چرا؟"

گفتم :"پس چه طور فقط او رضا شد؟"

گفت:" چون دشمنانش هم او را پسندیدند و فقط پدرم بود که جمع دوست و دشمن از او راضی بودند."

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 
زمان : 3:35 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.